|
|
|
روزهای خوب
خیلی قبل تر از این روزها هر وقت دلم میگرفت ,هر وقت بهانه ای دست دلم افتاده بود ,هر وقت دلم بی تاب بود و من تاب تحملش را نداشتم؛ به راحتی اشک هایم روی گونه میلغزید ,اشک.. اشک.. اشک ..و بعد ؛ آرام می شدم سبک می شدم اما این روزها طور دیگری ست این روزها حال من بد است, بد.. بد.. بد بیقرارم ,میخواهم بروم ,میخواهم بمانم مدام در گوش دلم زمزمه میکنم تو حالت خوب است, تو خوب میشوی, روزهای خوب در راهند,چیزی نمانده است فقط کمی؛ کمی دیگر صبور باش...روزهای خوب می آیند, دستان تو را میگیرند,با هم میخندید,با هم پرواز میکنید,با هم زیر خیسی باران میدوید,با هم تمام حس های خوب دنیا را تجربه میکنید,همیشه اولین بار هر چیزی قشنگ است. آنگاه بر میخیزم ,لبخند میزنم, دستانم را باز میکنم ,انگار که آغوشم را به روی روزهای خوب باز کرده باشم . چشمانم را میبندم ,میچرخم میرقصم میخندم و بلند بلند میگویم حال من خوب است, چیزی نمانده است تو برمیگردی و باز کسی در درونم فریاد میزند که خوب نیست,خوب نیست ...قرار نیست چیزی تغییر کند دختر؛چشم هایت را باز کن میآیم جلوی آینه میایستم, به خودم نگاه میکنم ,چیزی در دلم مچاله میشود ,دماغم تیر میکشد, لبهایم مثل لبهای کودکی که دلش از غریبگی میان چهره های که نمیشناسدشان گرفته, جمع میشود...بغض.. بغض.. بغض, اما گریه نمیکنم نمیدانم از چه این روزها دلم پی هر بهانه ی ساده ای بغض میکند,حتی شنیدن آهنگی که قبل تر ها با شنیدنش میرقصیدم ... اما گریه نمیکنم خوب میدانم که اگر دل به دلش بدهم و گریه کنم با یک, دو قطره اشک راضی نمیشود. دلم هق هق میخواد... دلم فریاد میخواهد این روزها بیخیال دلم میشوم,دارم بی محلش میکنم, میگویم تو که کارت هی تنگ شدن و گرفتن و بی قراری است آنقدر تنگ شو تا بمیری ...هنوز هیچ دلی لوله کشی نشده است, بیخود دلت را خوش نکن ,کسی نمیداند آنقدر تنگ شده ای که ... گفته بودم امکانش هست که جوانی توی دمای یک اتاق معمولی یخ بزند, آری امکانش هست گاهی حرفی میشنوی که یخ میزنی ..به همین سادگی. گاهی حرفهایی میشنوی که انتظارش را نداری, بدجور غافلگیرت میکنند. حتی اگر به ظاهر ساده باشند,به سادگیه 2*2 تا که میشود 4... همان لحظه است که یکباره حس میکنی خالی شدی, حس میکنی یخ زدی,هوا آنقدرها سرد نیست, اما این سرما از درونت است که دارد یکباره تمام وجودت را در بر میگیرد؛ دارد از یک جایی حوالی دلت میآید و لحظه به لحظه به نقطه ی صفر نزدیک تر میشود حس میکنی توان ایستادن در تو نیست, انگار تمام دنیا آوار میشود روی سرت و تو برای کنار زدن حتی یک خشت از این آوار ناتوانی ترجیح میدهی زیر همان آوار بمانی,بمانی و آرام اشک بریزی برای کوچکی خودت برای غرورت این روزها ساعت ها خیره میشوم به نقطه ای نامعلوم و صحنه هایی بی ربط و نامعلوم که از جلوی چشمانم عبور میکند. نظم خاصی ندارند,می آیند و میروند...اما در همه ی آنها یک چیز مشترک است ...ت و ت و ت و ت و این روزها حال من خوب نیست... باور کن میدانی دلم چه میخواهد؟! آغوشی بی توقعه هیچ؛ که نصحیتم نکند,که تکرار مکررات در گوشم نخواند که کوچکیم را به رویم نیاورد ...میخواهم گریه کنم ...همین
¤
س ا ر ا |ساعت ۱:٤٥ ق.ظ| ۱۳٩٠/۱٢/۸
غوغای عشق
بعضی از روزها که میگذرد فکر میکنم به اندازه ی همان یک روز بزرگ شده ام روزهایی هم هست که همانم که بودم نه کمتر و نه بیشتر اما حرف من روزهای است که گاه به اندازه ی چند روز بزرگم می کند مثل جمعه هائی که سید هم هست,سید و آن پیرمرد مهربان که دلش جوان است هنوز و باطراوت,به طراوت طبیعت سید را که میبینم دلم آرام می شود,سید که حمایتم می کند ,صعود از هر صخره ای کار سختی نیست انگار پر می شوم از اطمینان ,نمی ترسم,نه از سستی دستانم نه از هیچ ارتفاعی... یادم نمیرود اولین باری را که قرار بود فرود بیائیم؛ بچه ها یک به یک باید پایین میرفتند,باید بی هوا خودمان را در فضا معلق میکردیم و با اتکا به طناب پایین میرفتیم... با اینکه میدانستیم خطری تهدیدمان نمیکند اما حس عجیبی بود لحظه ی کنده شدن از سنگ زیر پا و رها کردن خودمان هر کس که پایین رفتن نفر جلویی را نگاه میکرد به آن همه ترس میخندید اما همین که نوبت خوش میرسید همان قدر میترسید که نفر قبلی ترسیده بود.در آن لحظات به پرواز فکر میکردم که بی شک چه حس عجیبیست پریدن بدون هیچ طنابی نوبت به من که رسید,سید نگاهم کرد لبخند آرامی زد و گفت: میترسی؟! زبانم گفت: نه و چشمانم میگفت :آری تنها یک جمله گفت: (( آفرین دخترم,تو اگر بدانی چه کسی پشت توست در زندگی از هیچ چیز نمیترسی)) یکباره انگار تمام ترس از دلم از نگاهم رخت بربست و پر شدم از آرامش و اطمینان و خودم را رهاا کردم از سنگ زیر پایم و به این فکر میکردم که چقدر آرام و پر صلابت است این مرد,چه باورهای محکمی دارد می گوید: در کنار همین کوهها بزرگ شده,و چقدر هم بزرگ شده....دوستش دارم . . . سنگ و کوه را دوست دارم بیشتر از هر چیز آرامم میکند بار آخر مسیری را انتخاب کرده بودند که میگفتند نامش غوغای عشق است. اسم قشنگی بود,اما حتما انتخاب این اسم باید دلیل قشنگی هم داشته باشد دل دل میکردم که بپرسم؟!نپرسم؟! که سید گفت: گشایش این مسیر به همت دو نفر از عاشقان کوه و سنگ بوده است پیر مرد مهربان جلوتر از ما رفته بود...سید صدایش زد و گفت: بیا خودت ماجرای غوغای عشق را برای بچه ها بگو پیر مرد خندان ما یکی از آن دو نفر بود و گفت: (( روزهای بسیار گرم تابستان بود و ما بی وقفه کار میکردیم ,با تمام عشقمان کار میکردیم...انتهای مسیر که رسیده بودیم یک جایی آن بالاها چندین لانه بود,لانه ی کلاغ ها بود و جوجه های کوچکی که هنوز پرواز نمیدانستند...کلاغهای مادر ترسیده بودند و احساس خطر می کردنند.غوغایی به راه انداخته بودنند,غوغای عجیبی بود و ناگهان باران سنگ بود که بر سرمان میریخت ...کلاغها بودند که با عشق مادرانه شان میخواستند از جوجه هایشان حمایت کنند... و ما ناچار بودیم ادامه بدهیم ,مدتی طول کشید که فهمیدند کاری به کار لانه هایشان نداریم ...مسیر که تمام شد تصمیم گرفتیم نامش را بگذاریم غوغای عشق به یاد غوغای کلاغهایی که عشق را می شناختند )) نام قشنگی بود و حالا که به این ارتفاع به این دیواره نگاه میکنم انگار غوغای عشق را می شنوم نگاه پیرمرد را بر سنگها میبینم ...انگار خود عشق است
¤
س ا ر ا |ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ| ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
کوچک باش و عاشق که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذار عشق خاصیت تو باشد,نه رابطه ی خاص تو با کسی (زرتشت)
¤
س ا ر ا |ساعت ۱۱:٠٦ ب.ظ| ۱۳۸٩/۱٠/۱
بهانه
حس غریبی ست این بغض, به سراغت که می آید تا اشک نشود و از گوشه ی چشمانت نلغزد دست بردار دلت نیست. هر چقدر که می خواهی دل به دلش ندهی,هر چقدر می خواهی سر خودت را گرم کنی,لج میکند انگار,می آید مینشیند یک جایی انتهای گلویت ,آنجا که می ترسی اگر دهان باز کنی,حتی به قدر یک کلمه؛بشکند,بریزدو بشود هق هقی که یکباره تمام دلتنگی هایت ,تمام تنهائیهایت تمام حفره های خالی وجودت و تمام دردهایی که با بیچاره گی خوابانده ای و پتو را کشیده ای روی سرش و آرام و پاورچین از کنارش بلند شده ای که بروی به زندگیت برسی ,بیدار شود و آوار بشود روی دلت حس غریبی ست این بغض...از همان لحظه که می آید پی بهانه میگردد انگار... و امروز چه روز پر بهانه ای بود از صبح آمده بود و هی سر به سر دلم می گذاشت از همان وقتی که عکسهایی که زحمت زیادی برایشان کشیدم چنگی به دلم نمیزد و هی بهانه پشت بهانه..فرقی نمیکرد چه باشد شاید بهانه اش دیدن کبودیهای تن یک دوست,یک زن بود به گناه عشق میگفت:دیوانه وار عاشق است و اگر گاهی گمان کند من آنقدر عاشقش نیستم؛ ...دست خودش نیست انگار..واشک هایش را قبل از اینکه بریزد پاک میکرد و من نمیدانم چرا یاد یک جمله ی کتاب ادبیات دبیرستانم افتاده بودم که میگفت:" معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز" شاید بهانه اش شنیدن اعدام یک زن,یک انسان بود بعد از 8 سال زندان..8 سال انتظار,امید,یاس,رهایی,مرگ چشمانم را میبندم شهلا جاهد می شوم ,چقدر دلم ببخشش می خواهد,چشمانم را باز میکنم بار دیگر چشم بر هم میگذارم,پسرکی می شوم که 8 سال است شبها بدون صدای لالایی مادر بخواب رفته است چشمانم را باز میکنم,و شاید بخشیدن سخت ترین کار دنیا باشد. و چقدر بزرگند آنان که می بخشند و شاید بهانه اش دیدن چشمان نا آرام پری کوچکی باشد که می خواهد تمام بار زندگی را روی شانه های کوچکش حمل کند.و چقدر دلم می خواست در آغوشش میگرفتم ,سرش را روی شانه ام میگذاشتم و میگفتم :آرام باش پری کوچک غمگین و اگر دلت گریه می خواهد من حاضرم تا صبح پا به پای دلت اشک بریزم آرام باش ... . . .و چه حس غریبیست این بغض که مدام پی بهانه میگردد و امروز چه روز پر بهانه ای بود اما فردا روز دیگریست...جمعه ها را دوست دارم کوه آرامم میکند و محکم تر از همیشه 11/09/1389 و امروز بیستون جایگاه خدایان بود انگار...آرام شدم آرام و فردا روز دیگریست
¤
س ا ر ا |ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ| ۱۳۸٩/٩/۱۳
¤
س ا ر ا |ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ| ۱۳۸٩/۸/۱٦
وانیلی باشد لطفا بی طعم موز
دل آسمان گرفته بود,هوای دل من هم سخت ابری بود راه جاده را گرفتم و شانه به شانه خیال به راه افتادم به خودم که آمدم روی صندلی قرمز نشسته بودم و قهوه ی تلخ همیشگی روی میز بود و چه سنگین بود جای خالی تو,روی صندلی سیاه روبه رو.... دوستی می گفت: چرا هیچ کافه ای در دنیا میزی ندارد ,تنها با یک صندلی؟!
¤
س ا ر ا |ساعت ۱۱:٠٦ ب.ظ| ۱۳۸٩/۸/٥
بالهایم را ندیده ای؟
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:" یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست...
¤
س ا ر ا |ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ| ۱۳۸٩/۸/٢
افتتاحیه ی جشنواره جهانی سنگنوردی بیستون
جمعیت نسبتآ زیادی جلوی در کاروانسرای شاه عباسی جمع شده بودنند .حال بچه ای رو داشتم که جلوی در سرزمین عجایب نگهش داشتن و دلش لک زده واسه اینکه زودتر بره داخل ,مدام این طرف اون طرف رو نگاه میکردم و میخواستم ببینم اون داخل چه خبره,وزش باد کمی بیشتر از نسیم بود و اگه به سفارش هیئت کوهنوردی مقنعه نپوشیده بودم باید دستم رو روی سرم میگرفتم که شئونات اسلامیم همچنان رعایت شده باقی بماند. از بین جمعیت دختری که دستش رو روی سرش گذاشته بود تا همون یه تیکه شالی هم که روی سرش مونده بود به باد نره توجهم رو جلب کرد,قبل از اینکه متوجه قیافش باشم تیپش رو دیدم که یه بلوز شلوار ساده پوشیده بود,با کلی تعجب نگاهش که کردم و چهره ی آفتاب سوخته ی متفاوتش رو دیدم فهمیدم از سنگ نوردان خارجیه شرکت کننده در جشنواره سنگ نوردیه, عین آدم ندیده ها داشتم با نگاهم تعقیبش میکردم ,با عجله راه میرفت و نمیدونستم واسه چی از محوطه کاروانسرا که قرار بود پذیرای میهمانان باشه بیرون اومده بود...نمیدونم سنگینیه نگاه من بود یا چیز دیگه که نگاه دختر رو به سمت من برگردوند.فک کنم از طرز نگاه من خنده ش گرفته بود که لبخند صمیمی و آشنایی زد و با عجله گفت: ((سغام سغام)) و رد شد چقدر لبخندش دوستانه بود و به دل مینشست . رفتیم داخل محوطه ی کاروانسرای تازه مرمت شده,عظمت دیواره ی بیستون و محیط کاروانسرای قدیمی حس و حال قشنگی ایجاد کرده بود.هنوز مسئولین خودشون رو واسه آغاز مراسم افتتاحیه آماده نکرده بودنند.ما زود رسیده بودیم ,میهمانان پراکنده توی محوطه بودنند و گروه های کوچکی به بحث و تبادل نظر مشغول بودنند.و بیشتر کسانی که در اون مکان حضور داشتند نگاهشون به سمت دیواره ی عظیم و پرابهت بیستون بود که واقعا زیباست. از این میان گروه میهمانان خارجی رو دیدم که یک گوشه از حیاط جمع شده بودنند و مدام با دوربین هاشون به کوه نگاه میکردنند و با هم صحبت میکردند.6 تا خانوم هم بینشون بود همه بلوز جشنواره رو پوشیده بودنند وشال هایی که ناجور روی سرشون غریبی میکرد.یکیشون بنده خدا نمیدونم چی تصور کرده بود درباره ی حجاب در ایران که آنچنان این شال رو پیچیده بود دور سر و کله اش که هیچ کدوم از ایرانیها اونطوری نبودنند. به این فکر میکردم که اینها چرا باید مجبور باشند که حجاب رو رعایت کنند.اگه واسه خاطر خودشونه که خیلی بی معنیه و اگه واسه خاطر ماهاست که بازم خیلی بی معنیه...اصلا کلا اجبار بی معنیه یاد سغام صمیمانه اون دختر افتادم و از خودم خجالت کشیدم که این دور ایستادم و نگاهشون میکنم رفتم جلو چند تا از خانم های سنگ نورد شهرمون هم اونجا بودن...باهاشون حرف زدیم,خوش آمد گفتیم و براشون آرزوی موفقیت کردیم واقعا همشون دوست داشتنی,صمیمی,و رفتارها و حرکاتشون دل نشین بود کلی اونا ازمون عکس گرفتن و کلی هم ما از اونا عکس گرفتیم.دو جفت زن وشوهر هم توی این گروه بودنند که میگفتند توی کوه و مسابقات اینجوری با هم آشنا شدند.آخه یکی از این زوج ها از دو تا کشور مختلف بودنند. و جالب بود که هدف مشترکشون اونها رو به هم رسونده بود. این شرکت کننده ها همگی ازکوهنوردها و سنگ نوردهای مشهور بودنند و همگی کلی از قله های معروف دنیا رو صعود کرده بودنند. یکی از خانم هایی که خیلی به دل من نشست و اونم کلی با من دوست شده بود نروژی بود و مقام اول سنگ نوردی جهان رو به خودش اختصاص داده بود...من که ذوق کردم واقعا از اینکه تونستم ببینمش چه برسه به اینکه با هم دوست بشیم وآدرس ایمیل رد و بدل کنیم. خلاصه اینکه من خیلی لذت بردم از دیدن همچین افراد موفقی مخصوصا توی رشته ای که خودم خیلی بهش علاقه دارم و واقعا کلی انرژی گرفتم و فک کنم تا یه هفته سرشار باشم از انرژی میتونید عکس های مربوط به افتتاحیه رو توی این سایت ببینید.
¤
س ا ر ا |ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ| ۱۳۸٩/٧/٢٦
صبور می مانم و...
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت: ((شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی,فقط خدا میداند.)) یک هفته بعد, اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها برگشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسیش تبریک گفتند.کشاورز گفت: ((شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی,فقط خدا میداند.)) فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود,از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند,به او گفتند: ((چه آدم بد شانسی هستی!)) کشاورز باز جواب داد: ((شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی,فقط خدا می داند.)) چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند,به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.این بار مردم با خود گفتند: ((شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی,فقط خدا می داند!)) . . . خوب میدانم که میدانی جز رشته هایی که تو از آسمانت برایم میفرستی به هیچ ریسمان دیگری نمیتوانم چنگ بیاندازم....تنها به رسیمان تو چنگ می اندازم و میدانم که بی هوا رهایم نمیکنی گیرم که من ازسر بچگی چشمانم را به نشان قهر از آسمانت گرفتم و به زمین دوختم. گیرم که من از سر بچگی گله کردم از تو : ((از چه آنجا که می باید حرف میزدم و بار این گناه نکرده را از دوش بر میگرفتم دهانم را دوختی!؟ نفس هایم به شماره افتاد و سکوت کردم!؟)) گیرم که من از سر بچگی,شکستن دلم را به پای تو گذاشتم و اشک ریختم و پا به زمین کوبیدم و فریاد زدم که تو باید خواسته ی دلم را اجابت کنی و من غیر این را نمیخواهم . آری تمام این کار ها را کرده ام و خوب میدانم خطای کودکانه ای بیش نبوده...و تو؛ باز هم مثل همیشه مهربان و صبور از آسمانت به من مینگری و به بچگی هایم لبخند میزنی و رشته های لطفت را از من دریغ نمیکنی خدایا؛ خدای مهربانم ؛ کمک کن دل بی قرار من آرام گیرد کمک کن صبور باشم,کمک کن حکمتت را بپذیرم,درک کنم...و بدانم مرا بر سر راهی میگذاری که حتی اگر دلم نخواهد بهترین راه من است,و مرا تا قله های زندگی همراهی میکنی و دلم گرم باشد به بودنت خدایا؛ شاید این خوش شانسی باشد و شاید هم بد شانسی فقط تو میدانی، و من هر آنچه را می خواهم که تو بخواهی.
¤
س ا ر ا |ساعت ٩:۱٠ ب.ظ| ۱۳۸٩/٧/٢٢
روزهای عجیبی ست این روزها
روزهای عجیبی ست این روزها پر از همهمه ...پر از بیقراری...پر از دلتنگی و من چقدر این روزها بیزارم از همهمه می آیم اینجا مینشینم و به این صفحه ی سیاه و دخترکی که آسمان را مینگرد زل میزنم نوای آرامش, تمام وجودم را فرا میگیرد. روزهای عجیبی ست این روزها میدانی دلم چه میخواهد؟! دلم میخواهد کوله بارم را برمی داشتم و میرفتم از این دیار خسته ام ,از آدمها ,از بایدها از نبایدها ,از دوروغ ها , از هر چه تظاهر است . خسته ام ,از خودم ,از خودی که من نیستم , وقتی که مجبورت کنند خودت را بگذاری در هزار توی پیچ در پیچ وجودت و با هر چه باید و نباید است چیزی باشی که خودت نیستی ؛ هر روز که میگذرد انگار دستی راه گلویت را بسته, راه نفس کشیدنت را ,تنها دلت میخواهد بگریزی از هر چه هست و نیست ... روزهای عجیبی ست این روزها هیچ کس حرف دیگری را نمیفهمد,نه من حرف تو را میفهمم نه تو حرف من را باور آدمها سخت شده این روزها و شاید فکر بیهوده ایست, انتظار یک تکلم ساده و بی دوروغ ... ت ه م ت ...ساده ترین حرف این روزهامان شده,بی آنکه لحظه ای بیاندیشیم, روی دیوار هر دلی میخ میکوبیم,غافل از اینکه جای هیچ میخی روی هیچ دلی از بین نخواهد رفت تقصیر تو نیست اگر عادت این روزهایمان شده که تقصیرهایمان را آوار کنیم روی سر نزدیک ترین کسی که میبینیم. تقصیر تو نیست اگر عادت این روزهایمان شده که برچسب اندیشه ی خودمان را خواه درست و خواه نادرست روی پیشانی همدیگر بزنیم و بعد چشمانمان را ببندیم و با دست گوشهامان را بگیریم که نکند کسی ,جایی,چیزی بگوید که خلاف اندیشه هامان باشد,که نکند ما اشتباه کرده باشیم گیرم که اشتباه کرده باشیم! به خدا تاوان هر اشتباهی سنگین نیست گاهی تاوان یک اشتباه میتواند یک ببخشید ساده باشد..به شرط آنکه بخواهیم که بشنویم بخواهیم که حرف بزنیم بخواهیم که پایان یک سوء تفاهم را اعلام کنیم روزهای عجیبی ست این روزها ای کاش من هم به قیامت و برزخ و بهشت و جهنم ایمان داشتم ای کاش خدای من هم خدای خشمگینی بود که مجازاتش آتش بود و سرب داغ و غل و زنجیر آنوقت حتما دست به دعا بر میداشتم که در روز قیامت پرده بردارد از هر چه حقیقت است سرب داغ بریزد بر سر کسانی که نادانسته انگشت اتهامشان را به سویت دراز میکنند. اما خدای من خدای خوبی هاست , خدای خوب و مهربان من حقیقت ها را همین جا در همین دنیای زیباییها و زشتیهایت آشکار کن و همه ی بدیها و زشتی ها را ببخش
¤
س ا ر ا |ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ| ۱۳۸٩/٧/۱۳
|
قاصدک پریروز پیله گی .::دوستان ::.
آدم اینجا تنهاست
|
کليه حقوق اين وبلاگ متعلق به دارنده ی آن است! کپى بردارى از مطالب وبلاگ با ذکر منبع مجاز می باشد